« پرچم ناتمام و سایر قضایا | صفحه‌ی اصلی | سخنرانی دریافت جایزۀ سونینگ »

هنر زندگی‌نگاری

ویرجینیا وولف

این ترجمه نخستین بار در  شمارۀ 52 مجلۀ بخارا، پاییز  1385 چاپ شده است

می‌گوییم هنر زندگی‌نگاری، و بد نیست بپرسیم مگر زندگی‌نگاری هم هنر است؟ شاید پرسشی ابلهانه و، بی‌تردید، نامنصفانه باشد، چرا که از آثار زندگی‌نگاران بسا بهره‌مند شده‌ایم. اما این پرسش آنقدر تکرار می‌شود که آدم شک می‌کند مبادا پرسشی برحق باشد. براستی نیز هر گاه یک زندگینامۀ تازه را باز می‌کنیم، سایۀ این پرسش بر صفحات کتاب سنگینی می‌کند؛ و گویی نکته‌ای خطیر دراین سایه کمین کرده باشد، مگر نه اینکه در مقابل توده‌ای از زندگی‌ها که رقم می‌خورد، چند تایی بیش باقی نمی‌ماند؟!
   اما دلیل این نرخ بالای مرگ و میر، بنا به استدلال یک زندگی‌نگار، آن است که زندگی‌نگاری، در قیاس با شعر و داستان، هنری است بس جوان. علاقه به زندگی خودمان و زندگی دیگران، پدیده‌ای است که تازگی‌ها به ذهن آدمی راه پیدا کرده است. در انگلستان تازه در سدۀ هجدهم بود که عده‌ای به فراست نگارش زندگینامۀ افراد افتادند. و تنها در سدۀ نوزدهم بود که زندگی‌نگاری رشد و رونق کامل یافت. اگر این سخن راست باشد که فقط سه زندگی‌نگار بزرگ وجود داشته‌اند – جانسون ، بازوِل ، و لاکهارت  – پس جناب زندگی‌نگار می‌تواند یادآور گردد که زمان چندانی از آغاز آن نمی‌گذرد؛ و استدلال وی مبنی بر این که هنر زندگی‌نگاری مدت کوتاهی وقت داشته است از برای سامان یافتن و به تکامل رسیدن، بی‌تردید چندان هم بی‌پایه و اساس نیست. مکاشفه اندر دلائل اینکه چرا آن کس که به نوشتن کتابی به نثر همت گمارد قرن‌ها پس از آن کسی که به نوشتن شعر پرداخت به میدان آمد – یعنی چرا چاؤسر مقّدم است برهنری جیمز – بس وسوسه‌انگیز است، اما بهتر آنکه این مسئلۀ حل‌ناشدنی را مطرح نسازیم، و به دلیل بعدی وی در مورد فقدان شاهکارها بپردازیم. و آن اینکه هنر زندگی‌نگاری، محدودترین هنرهاست. دلیل و برهانش هم حاضر و آماده است. همین جا در پیشگفتار می‌توانید آن را پیدا کنید آنجا که اسمیت، که زندگینامۀ جونز را نوشته است، با استفاده از این فرصت، از همۀ دوستان قدیم که نامه‌هایی به او نوشته‌اند، و «در مرتبۀ آخر»، از خانم جونز، بیوۀ آن مرحوم، تشکر کند به خاطر همۀ یاری‌هایش «که بدون آن»، به نوشتۀ خود او، «این زندگینامه را نمی‌شد به رشتۀ تحریر در آورد.» او یادآور می‌شود که رمان‌نویس در همان مقدمۀ اثر به سادگی می‌گوید «همۀ شخصیت‌های این کتاب، زادۀ خیال‌اند.» پس رمان‌نویس آزاد است، اما زندگی‌نگار سخت مقید است.
 اینجا باز به همان مسئلۀ احتمالاً حل‌ناشدنی و بس دشوار نزدیک می‌شویم: چگونه می‌توان کتابی را یک اثر هنری ‌خواند؟ به هر تقدیر، اینجا تفاوتی هست بین زندگی‌نگاری و داستان، زیرا که آشکارا این دو از دستمایه‌هایی کاملاً متفاوت ساخته می‌شوند. یکی به یاری دوستان و رویدادهای واقعی ساخته و پرداخته می‌شود. آن دیگری بی‌هیچ محدودیتی به نگارش در‌ می‌آید، به استثنای محدودیت‌هایی که خود نویسنده، به دلایلی که خود مناسب می‌بیند، پیش پای خود می‌گذارد. این، یک تفاوت برجسته است؛ و دلایلی چند وجود دارد دال بر اینکه در گذشته، زندگی‌نگاران این تفاوت را نه تنها برجسته، بلکه بس بی‌رحمانه بر شمرده‌اند.
 بیوۀ آن مرحوم و دوستان، آدم‌های جدی و سخت‌گیری بودند. فرض کنیم، به طور مثال، حضرتش مرد بی‌بند و بار و عصبی‌مزاجی بوده و گاه و بیگاه لنگه‌کفشی به سوی سر و کلۀ کلفت بیچاره‌اش پرت کرده است. بیوه در جواب گفته است: «با این وجود، دوستش داشتم، پدر بچه‌هایم بود؛ و مردم، که هنوز کتاب‌هایش را دوست دارند، به هیچ وجه نبایستی از بابت این جور مسائل سر بخورند. یا اینها را حذف کنید، و یا لاپوشانی بفرمایید.» زندگی‌نگار هم اطاعت کرده است. و بدینسان، اکثر زندگینامه‌های دورۀ ویکتوریا همانند مجسمه‌های مومی صومعۀ وست‌مینستر هستند که در جریان تشییع جنازه، مردم در خیابان بر فراز سر خود حمل کردند؛ عین تمثال‌هایی که شباهتی صرفاً ظاهری به پیکرۀ درون تابوت داشتند.
 سپس، در اواخر سدۀ نوزدهم، تغییر بزرگی رخ داد. باز، به دلایلی که به سادگی نمی‌توان توضیح داد، بیوه‌ها روادارتر شدند و مردم چشم و گوش‌بازتر؛ تمثال مربوطه دیگر سندّیت نداشت و کنجکاوی مردم را هم پاسخ نمی‌داد. در نتیجه، زندگی‌نگار از آزادی بیشتری برخوردار شد. دستکم می‌توانست اشاره کند که زخم‌ها و چروک‌هایی بر چهرۀ آن مرحوم وجود داشت. کارلایلی که فرود   ترسیم کرده است، به یقین نقاب مومی سرخاب و سفیداب‌مالی شده‌ای نیست. و پس از فرود هم سر ادموند گاس  بود که دل و جرأتی به خرج داد و گفت که پدر خودش انسان خطاکاری بوده است. پس از ادموند گاس نیز در سال‌های نخست سدۀ حاضر [بیستم] لیتون استریکی  به میدان آمد.


II

لیتون استریکی چنان چهرۀ مهمی در تاریخ زندگی‌نگاری است که شایسته است مکثی بر او داشته باشیم. زیرا سه کتاب مشهور او، سرآمدان عصر ویکتوریا ، ملکه ویکتوریا، و الیزابت و اسکس ، دارای مقام شامخی هستند که می‌توانند نشان بدهند یک زندگینامه چه کار می‌تواند بکند و چه کار نمی‌تواند بکند. بنابراین پاسخ‌های چندی برای این پرسش فراهم می‌آورند که آیا زندگی‌نگاری هنر است یا نه، و اگر نیست، اشکال از کجاست.
 لیتون استریکی در لحظه‌ای بس مبارک و میمون وارد عرصۀ ادبیات شد. سال 1918، که نخستین بار دستی در این زمینه آزمود، زندگی‌نگاری، با آن آزادی‌های تازه‌یافته، قالبی بود که جذابیت‌های گسترده‌ای نشان می‌داد. پس برای نویسنده‌ای چون او، که ابتدا خواسته بود ذوق خود را در شعر و نمایشنامه‌نویسی بیازماید اما به طبع خلاق خود اعتماد چندان نداشت، زندگی‌نگاری گزینۀ نویدبخشی به نظر می‌آمد. هر چه بود، سر انجام می‌شد حقیقت را دربارۀ رفتگان بر زبان آورد؛ و عصر ویکتوریا آکنده از چهره‌های برجسته‌ای بود که به واسطۀ تمثال‌هایی که بر سر و روی‌شان چسبانده بودند، شکل و قواره‌ای به کلی ضایع پیدا کرده بودند. بازآفرینی آنها، و نشان دادن چهرۀ واقعی‌شان، کاری بود مستوجب ذوق و قریحه‌ای همچون شاعران و داستان‌نویسان، اما نیروی خلاقه‌ای که او در خود سراغ نداشت لازم به نظر نمی‌رسید.
 تلاشی هم بود که به زحمتش می‌ارزید. پژوهش‌های اجمالی او در احوال برجستگان عصر ویکتوریا موجب خشم و علاقۀ بسیاری گردید و نشان داد که توانسته است زندگی شخصیت‌هایی چون کاردینال مَنینگ، فلورانس نایتینگل، ژنرال گوردون و دیگران را به گونه‌ای روایت کند که پس از دورۀ حیات‌شان براستی کسی آنها را به این صورت مجسم نمی‌کرد. بار دیگر، این شخصیت‌ها در کانون بحث و جدل قرار گرفته بودند. آیا گوردون براستی باده‌خوار بود یا برایش حرف درست کرده بودند؟ نشان شایستگی فلورانس ناینتینگل در اتاق خواب او به وی داده شده بود یا در اتاق پذیرایی‌اش؟ با وجود اینکه اروپا در آتش جنگ اول جهانی می‌سوخت، استریکی توانست توجه مردم را به این گونه مسائل جزئی جلب کند.خشم و خنده در هم آمیخت، و چاپ‌های متعددی را در پی آورد.
 اما این روایت‌ها، پژوهش‌هایی کوتاه بودند با تأکیدات و اختصارپردازی‌های خاص کاریکاتورها. حال آنکه او در زندگینامه‌های دو ملکۀ بزرگ، الیزابت و ویکتوریا، موفق به انجام کاری بس جاه‌طلبانه‌تر گردید. ژانر زندگی‌نگاری هرگز تا بدان هنگام بخت و اقبالی چنین برای عرض اندام پیدا نکرده بود. زیرا هم اکنون به وسیلۀ نویسنده‌ای به محک آزمایش گذارده می‌شد که قادر بود از همۀ آزادی‌هایی که زندگی‌نگاری از آن خود ساخته بود سود ببرد: بیباک و بی‌واهمه بود، هوش و ذکاوت خود را به اثبات رسانده بود، و کار خود را به خوبی آموخته بود. چه کسی می‌تواند پس از مطالعۀ این دو کتاب، در پی یکدیگر، در این مورد تردیدی به خود راه بدهد که او در ویکتوریا بی‌شک به یک پیروزی بی چون و چرا دست یافته و در الیزابت، در مقایسه با آن، با شکست روبرو شده است؟ ولی در این مورد نیز، آنگاه که به مقایسه بپردازیم، معلوم می‌شود که لیتون استریکی نه بلکه هنر زنگی‌نگاری است که شکست خورده است. او در ویکتوریا با زندگی‌نگاری به مثابۀ یک صناعت برخورد کرده، و به محدودیت‌های آن تن در داده است. اما در الیزابت زندگی‌نگاری را همچون هنر به کار برده و محدودیت‌های آن را نادیده گرفته است.
 ولی بایستی در اینجا از خود بپرسیم چگونه به این نتیجه رسیدیم و چه دلائلی برای اثبات آن در دست داریم. نخست آنکه آشکارا این دو ملکه مسائلی کاملاً متفاوت پیش روی زندگی‌نگار قرار می‌دهند. در مورد ملکه ویکتوریا همۀ اطلاعات فراهم بود. هر کاری که کرد و تقریباً هر چه که در مخیلۀ خود داشت، بر همگان معلوم بود. هیچکس به اندازۀ ملکه ویکتوریا چنین دقیق و موشکافانه مورد مطالعه قرار نگرفته است. زندگی‌نگار نمی‌تواند او را ابداع کند، زیرا برای هر لحظۀ زندگانی او، مدرکی برای بازبینی ابداع نویسنده وجود دارد. و لیتون استریکی در نوشتن زندگینامۀ ویکتوریا خود را تسلیم این قید و بندها کرده است. او قدرت انتخاب و روایت زندگی‌نگار را تمام و کمال به کار برده است، اما خود را مطلقاً در چارچوب دنیای واقعیات نگاه داشته است. صحت و سقم همۀ گفته‌ها و گزارش‌ها تحقیق شده و صحت و اصالت همۀ واقعیات به ثبوت رسیده است. و حاصل کار، زندگینامه‌ای است که، یحتمل، در حق ملکۀ پیر همانگونه عمل می‌کند که بازول در حق آن لغت‌نامه‌پرداز پیر انجام داد. در آینده، ملکه‌ ویکتوریا‌ی لیتون استریکی تبدیل خواهد شد به «ملکه ویکتوریا»، همانطور که جانسون ِ بازول هم‌اکنون تبدیل شده است به «دکتر جانسون». سایر روایت‌ها به دست فراموشی سپرده خواهند شد. شاهکاری بود شگفت‌انگیز، و بی‌تردید، پس از به پایان رسانیدن آن، مؤلف کوشید گامی فراتر بردارد. ملکه ویکتوریا محکم و استوار و واقعی و ملموس پیش روی همگان بود. اما تردید نبود که محدودیت‌هایی داشت. آیا زندگی‌نگاری نمی‌توانست چیزی خلق کند که شور و خلجان شعر و حدت و حرارت درام را داشته باشد، و با این حال محاسن منحصر به دنیای واقعیات- یعنی واقعیت‌های خاص خودش و خلاقیت‌ ذاتی خودش – را نیز حفظ کند؟      
 ملکه الیزابت ظاهراً سوژۀ مناسبی برای این تجربه‌گری بود. اطلاعات اندکی دربارۀ او در دست بود. جامعه‌ای که وی در آن زندگی می‌کرد چندان [از دورۀ نویسنده] بدور بود که آداب،  انگیزه‌ها و حتی رفتار و کردار مردم آن عصر در هاله‌ای آکنده از شگفتی و ابهام پیچیده بود. لیتون استریکی در یکی از نخستین صفحات کتاب نوشته است: «برای رخنه کردن به درون آن جان‌های غریب، و بدن‌های حتی غریب‌تر، از چه هنری می‌توان استفاده کرد؟ هر گاه نقش‌ها به گمان ما روشن و واضح می‌نمایند، آن دنیای یگانه دوردست‌تر از همیشه به نظر می‌آید.» اما بی‌تردید «تاریخی پر از فاجعه» در داستان ملکه و اِسِکس به خواب فرو رفته بود، که نیمی از آن بر همگان معلوم بود و نیمی پنهان. همه چیز گویی آماده بود تا کتابی فراهم آید از آمیزش این دو جهان، که از سویی به هنرمند آزادی آفرینش ادبی را می‌داد و از سوی دیگر آفریدۀ او را با واقعیات یاری می‌رسانید؛ کتابی که هم یک زندگینامه بود و هم یک اثر هنری.
 با این همه، حاصل کار، آمیزه‌ای گردید که ظاهراً شدنی نبود؛ واقعیات و داستان حاضر نشدند به هم درآمیزند. الیزابت هرگز نتوانست به یک شخصیت واقعی بدل گردد چنانچه ویکتوریا به یک شخصیت واقعی بدل شده بود، و در عین حال، به یک شخصیت داستانی هم تبدیل نشد چنانچه کلئوپاترا و یا فالستاف هستند. دلیل آن هم ظاهراً آن بود که اطلاعات اندکی دربارۀ ملکه الیزابت در دست بود، بنابراین استریکی مجبور شد چیزهایی را ابداع کند، اما این چیزها با اطلاعات موجود نمی‌خواند. پس ملکه به دنیایی پای گذارد آکنده از ابهام، در میان واقعیت و داستان، همانند روحی که نه می‌شد آن را در درون جسمی قرار داد و نه می‌شد از جسمی که در آن بود، خارجش ساخت. در این کتاب، جای چیزی خالی است، و جد و جهدی به چشم می‌خورد که به جایی نمی‌رسد، تراژدی‌یی هست که فاقد بحران است، و شخصیت‌هایی حضور دارند که رویاروی هم قرار می‌گیرند اما برخوردی بین آنها رخ نمی‌دهد.
 اگر این تشخیص را بپذیریم، پس بایستی گفت که مشکل را در خود [ژانر] زندگی‌نگاری باید جست. چرا که شرایطی را به نویسنده تحمیل می‌کند، و آن اینکه کار را بایستی بر پایۀ واقعیات بنیاد نهاد. و منظور از واقعیات در زندگی‌نگاری، واقعیاتی است که کسان دیگری به جز خود نویسنده هم بتوانند صحت و سقم آنها را تأیید کنند. چنانچه نویسنده واقعیات را خلق کند بدانسان که داستان‌نویس خلق‌شان می‌کند – یعنی واقعیاتی که دیگران نتوانند صحت و سقم‌شان را تأیید کنند – و بکوشد آنها را با واقعیات نوع دیگر درآمیزد، این دو گونه [واقعیات] یکدیگر را تباه می‌کنند.
 لیتون استریکی خود ظاهراً در ملکه ویکتوریا لزوم این شرط را دریافته و از روی غریزه بدان تن داده است. او می‌نویسد: «دربارۀ چهل و دو سال نخست زندگی ملکه، گنجینه‌ا‌ی غنی از اطلاعات موثق وجود دارد. اما پس از مرگ آلبرت ، پرده‌ای از ابهام بر همه چیز فرود می‌آید.» و آنگاه که پس از مرگ آلبرت، پردۀ ابهام فرود آمد و اطلاعات موثقی یافت نشد، استریکی می‌دانست که بایستی این اطلاعات موثق و معتبر را از جایی پیدا کند. سپس می‌نویسد: «بایستی به شرح‌حالی مختصر و اجمالی بسنده کنیم» و بنابراین سال‌های پایانی زندگی ملکه را به صورتی مجمل برگذار می‌کند و در می‌گذرد. اما تمامی زندگی الیزابت پشت پرده‌ای بس ضخیم‌تر  از آنچه که سال‌های پایانی عمر ویکتوریا را می‌پوشاند پنهان شده بود. و با این همه، با نادیده گرفتن نکته‌ای که خود بدان اذعان کرده بود، استریکی کتابی دربارۀ زندگی الیزابت نوشت که نه یک گزارش مختصر و اجمالی، بلکه کتابی است صخیم اندر حکایت آن جان‌های شگفت‌آسا و آن بدن‌های شگفت‌آساتر که اطلاعات موثق و معتبری درباره‌شان موجود نبود. بنا بر استدلال خود نویسنده، کاری است که حاصلی جز شکست در بر نمی‌تواند داشت.

III
 
بدینسان، به نظر می‌رسد، آنگاه که زندگی‌نگار گله می‌کرد که مقید به دوستان و نامه‌ها و اسناد بوده است، در حقیقت بر عنصری گریزناپذیر در زندگی‌نگاری انگشت می‌گذاشت، که نیز محدودیتی است گریزناپذیر. چرا که «شخصیت ِ داستانی» در دنیایی آزاد زندگی می‌کند که صحت و سقم واقعیاتش را تنها یک نفر مورد تفحص قرار می‌دهد، و آن هم خود نویسنده است. صحت و اعتبار این واقعیات، در واقع، در نیروی خیال خود او نهفته است. دنیای خلق شده به وسیلۀ این نیروی خیال، کمیاب‌تر و پرمایه‌تر و کامل‌تر از دنیایی است که عمدتاً از اطلاعات موثقی ساخته و پرداخته شود که دیگران در اختیار نویسنده قرار دهند. و به دلیل همین تفاوت، این دو گونه واقعیات نمی‌توانند با هم در آمیزند، و به محض اینکه با هم تماس یابند، یکدیگر را تباه خواهند ساخت. پس به نظر می‌رسد که نتیجۀ نهایی آن است که هیچکس قادر نیست این دو دنیا را به بهترین نحو در هم آمیزد؛ بایستی یکی را برگزید، و بایستی به پای گزینۀ خود ایستاد.
 اما گر چه عدم موفقیت الیزابت و اسکس ما را به این نتیجه‌گیری می‌رساند، آن عدم موفقیت، از آنجا که حاصل تجربه‌ای است گستاخانه که با مهارتی شگفت‌آسا عملی شده است، راه را بر مکاشفه‌هایی بیشتر باز می‌کند. اگر لیتون استریکی بیشتر عمر کرده بود، بی‌تردید خود در کشف این شاهرگ نوگشوده بر دیگران پیشی می‌گرفت. در حال حاضر، او راهی را به ما نشان داده است که دیگران می‌توانند در آن گام بردارند و به پیش روند. زندگی‌نگار مقید است به واقعیات؛ تردیدی در این امر نیست. اما، دقیقاً به همین علت، او حق دارد از همۀ واقعیات موجود استفاده کند. اگر جونز چکمه‌هایش را به سوی سر و کلۀ کلفت‌اش پرت می‌کرد، اگر معشوقه‌ای در آیلینگتون داشت، و یا اگر پس از شبی که به عیاشی گذرانده بود مست و لایعقل در جوی آبی پیدایش کرده بودند، زندگی‌نگار بایستی بتواند این واقعیات را آزادانه واگو کند؛ البته با رعایت همۀ جوانب قانون افترا و حرمت انسانی.
 ولی این واقعیات همانند واقعیات علمی نیستند که، پس از مکاشفه، نتوان تغییرشان داد. این واقعیات مشمول تغییر عقیده هستند؛ می‌دانیم که عقیده‌ها با تغییر زمانه، تغییر می‌یابند. آنچه که زمانی معصیت بشمار می‌رفت، امروزه، با کشفیاتی که در علم روانشناسی صورت گرفته است، چیزی است شاید در حد بداقبالی، شاید کنجکاوی، و شاید هم نه این و نه آن، بلکه یک ضعف پیش‌پاافتادۀ بی‌اهمیت که دخلی به جایی ندارد. مسئلۀ سکس، به طور مثال، در مدت عمر ما بکلی دگرگون شده است. در نتیجه مسائلی که در واقع مسئله نیستند اما هنوز سیمای راستین انسان را پنهان نگه می‌دارند، اندک اندک دارند از پیش روی ما به کنار می‌روند. بسیاری از سرفصل‌های قدیمی – زندگی در دانشگاه، ازدواج، شغل – امروزه دارند به تفارق‌هایی کاملاً بی‌معنی و مصنوعی تبدیل می‌شوند. جریان واقعی زندگی قهرمان داستان، یحتمل، مسیری به تمامی متفاوت را پیموده است.
 بنابراین زندگی‌نگار بایستی، همانند قناری یک معدنچی، پیشاپیش ما راه بپیماید و فضا را بیازماید، دروغ و دغل را، و نیز ناراست و ساختگی را، و هم اصول و قواعد مهجور را تشخیص دهد. حس حقیقت‌یابی وی بایستی کاملاً سرزنده و سرحال باشد. همچنین، از آنجا که ما در عصری زندگی می‌کنیم که هزاران دوربین از هر سو، از روزنامه‌ها گرفته تا نامه‌نگاری و خاطره‌نویسی، بر تک تک شخصیت‌ها نشانه رفته‌اند، زندگی‌نگار بایستی آمادگی پذیرش روایت‌های متضاد یک چهرۀ واحد را داشته باشد. هنر زندگی‌نگاری می‌باید با آویختن آینه‌هایی در گوشه‌های نامنتظر، زاویۀ دید خود را گسترش دهد. و تازه، حاصل اینهمه تنوع و گوناگونی، بجای سردرگمی و آشفگی، همانگی و یکپارچگی و وحدتی است بس غنی‌تر. و گذشته از همۀ اینها، از آنجا که بسیاری نکته‌ها و گوشه‌های ناشناخته بر ما شناخته شده‌اند، پرسش اصلی و اساسی، هم اکنون به خودی خود مطرح می‌گردد، و آن اینکه زندگی مردان بزرگ را اصولاً بایستی ضبط کرد یا نه؟ مگر نه اینکه هر کسی که زندگی کرده است و شرح حالی از خود باقی گذاشته است مستحق زندگی‌نگاری است؟ از شکست‌خورده‌ها گرفته تا توفیق‌یافته‌ها، و از بی‌نام و نشان‌ها گرفته تا سرشناسان و نام‌آوران؟ عظمت کدام است و حقارت کدام؟ زندگی‌نگار بایستی معیارهای شایستگی ما را اصلاح کند و قهرمانان تازه‌ای برای تحسین و تمجید ما به میدان در آورد.
 
IV
      
پس به اینجا می‌رسیم که زندگی‌نگاری، تازه در ابتدای راهی پر پیچ و خم قرار دارد؛ می‌توانیم یقین داشته باشیم که زندگی دور و دراز و درخشانی در پیش روی دارد، آکنده از مشکلات و خطرات و اعمال شاق. با این حال، نیز می‌توانیم یقین داشته باشیم که زندگی‌یی خواهد بود بس متفاوت‌تر از زندگی شعر و داستان؛ زندگی‌یی با تنش‌های کمتر. و به همین دلیل، تقدیر زندگینامه‌ها، برخلاف آثار شاعران و داستان‌نویسان، آن نیست که تا ابد باقی بمانند.
 مدرک کافی هم گویا در این زمینه موجود است. حتی دکتر جانسونی که بازول آفریده است عمری به اندازۀ فالستافِ شکسپیر نخواهد داشت. می‌توان با اطمینان گفت که میکابر  و خانم بیتس  عمری طولانی‌تر از سر والتر اسکاتِ لاکهارت و ملکه‌ و یکتوریای لیتون استریکی خواهند داشت. زیرا از دستمایه‌ای بادوام‌تر ساخته شده‌اند. نیروی خیال نویسنده، شورمند و تنش‌آمیز، آن دسته از واقعیات را که از استحکام لازم برخوردار نیستند به دور می‌ریزد و تنها واقعیات دوام‌پذیر را برای نوشتن زندگینامه به کار می‌برد، اما در حقیقت زندگی‌نگار بایستی واقعیات فاقد استحکام را نیز بپذیرد، در نوشتن زندگینامه از آنها سود ببرد، و آنها را در بافت اثر بتَنَد. بیشتر این دستمایه از بین خواهد رفت و تنها اندکی از آنها بر جای خواهد ماند. و پس به این نتیجه‌گیری می‌رسیم که زندگی‌نگار، صنعتگر است و نه هنرمند؛ و اثری که می‌آفریند کاری هنری نیست، بلکه چیزی است بینابین، نه این و نه آن.
 با این همه، در همین حد نازل هم کار زندگی‌نگار، کاری است بس ارزشمند. تا بدان حد که برای کاری که انجام می‌دهد، به هیچ زبانی نمی‌توانیم مراتب امتنان خود را به جای آوریم. چرا که ما قادر نیستیم به تمامی در دنیای پرتنش تخیل زندگی کنیم. تخیل، نیرویی است که زود خسته می‌شود و نیازمند استراحت و طراحت است. اما تغذیۀ مناسب برای تخیل ِ خسته، شعر و داستانِ نازل نیست – که در واقع سبب هرز رفتن آن می‌گردند – بلکه واقعیات معقول و مستحکم است، همان «اطلاعات معتبری» که دستمایۀ زندگی‌نگاریِ خوب هستند، همان طور که لیتون استریکی هم به ما نشان داده است. اطلاعاتی چون اینکه شخص مربوطه چه هنگام و کجا زندگی کرده است، چه ریخت و قیافه‌ای داشت، کفشِ بندی می‌پوشید و یا بدون بند، عمه‌ها و خاله‌هایش چه کسانی بودند، و دوستانش که‌ها، بینی‌اش را چگونه می‌گرفت، که را دوست می‌داشت، و چگونه، و آنگاه که دار فانی را ترک می‌گفت، همانند یک مسیحی در رختخواب خود بود و یا...
 زندگی‌نگار با واگویی واقعیات، و با الک کردن ذرّات خرده‌ریز از دُرُشتانه‌ها، و به دست دادن قالبی که طرح کلی را به ما بنمایاند، نیروی خیال خواننده را بسا بهتر از برخی شاعران و داستان‌نویسان – به استثنای گروهی از بزرگان راستین – بر می‌انگیزد. زیرا عدۀ اندکی از شاعران و داستان‌نویسان هستند که قادر به خلق چنان تنشی باشند که واقعیت می‌تواند به ما منتقل کند. اما تقریباً هر زندگی‌نگاری، اگر که به واقعیات احترام می‌گذارد، می‌تواند کاری کند که واقعیات نوشته‌اش صرفاً مجموعه‌ای از داده‌های خام نباشد. می‌تواند واقعیاتی خلاق به ما تحویل دهد، واقعیاتی بارور، واقعیاتی که موجبات پرواز خیال را فراهم آورند. در این زمینه نیز گواهی می‌توان یافت. چند بار پیش آمده است که پس از خواندن یک زندگینامه و کنار گذاشتن آن، صحنه‌ای در مخیلۀ خواننده، روشن و شفاف بر جای بماند، یا چهره‌ای در ژرفای ذهن به زندگی خود ادامه دهد، و باعث شود که وقتی شعری یا رمانی را می‌خوانیم، احساس کنیم که چیزی را باز شناخته‌ایم، چنانکه گویی چیزی را به یاد آورده باشیم که از پیش می‌دانستیم.

مطالب مرتبط

چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4361

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)